مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

96

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون روز عيد سال نو برآمد ، ملك را پيشگاه از وزرا و امرا و حاجبان و ارباب دولت و سپاهيان و سرهنگان آراسته شد . آنگاه ملك شهرمان ، قمر الزّمان را بخواست . چون حاضر آمد ، سه بار در پيش روى ملك ، آستان را بوسه داد . دست بر سينه در برابر پدر بايستاد . پس پدر گفت : اى فرزند ، من ترا اين كرّة درين مجلس حاضر نكرده‌ام مگر از براى اينكه در حضور اين جمع بر تو حكمى كنم كه تو آن حكم را مخالفت نكنى . و آن حكم اينست كه تو زن بخواهى . از آن‌كه من ميخواهم كه دختر يكى از ملوك بر تو كابين كنم و پيش از آن‌كه بميرم ، اساس عيش از بهر تو فروچينم و ازين كار ، شادمان شوم . قمر الزّمان چون فرمان پدر بشنيد ، ساعتى سر بپيش انداخت . پس از آن سر بر كرد . ولى مغزش از جهل و جنون جوانى ، گران بود . با پدر گفت : چندين بار گفته‌ام كه اگر من بذلت و خوارى كشته شوم ، زن نخواهم گرفت . و لكن تو نيز مرد سالخورده و كم‌خردى . از آن‌كه دوبار اين حكايت با من گفتهء و مرا بزن خواستن تكليف كردهء . هيچ بار دعوت ترا اجابت نكرده‌ام . باز مرا به اين كار تكليف ميكنى . پس از آن قمر الزّمان خشمگين گشته ، چون شير بغرّيد . پدرش از كردار ناصواب او كه در حضور ارباب مناصب و لشكريان سرزد ، خجلت‌زده و شرمسار شد و پس از آن غيرت سلطنت و شكوه جهاندارى ، ملك شهرمان را خشمگين كرد و بانگ بقمر الزّمان بزد و او را بترسانيد و خادمان را بفرمود تا او را گرفته ، بازوان بربندند . خادمان ، او را بگرفتند و ببستند و در پيش ملكش بداشتند . و قمر الزّمان سر در پيش انداخته ، از بيم و هراس و خجلت و شرمسارى ، عرق از جبينش همىريخت . در آن هنگام ، ملك او را دشنام داد و گفت : اى تخمهء ناپاك ، ترا بىادبى و جسارت چندان گشته كه در ميان وزرا و